تبليغاتX
Just For Love!
هنوز منتظرم...
 


برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است

تویی که تصور حضورت صفحه ی بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند.

در کویر قلبم از تو و برای تو می نویسم ای کاش در طلوع چشمان روشنت زندگی می کردم آن هنگام زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوقت بر صورت مه آلودت می لغزم.

 ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم تا شاید جاده ای دور هنوز بوی لبهایت را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد تا مرهمی شود برای دلتنگی هایم.

nazanin

 

 يادم مياد اون موقع ها -بچگي هامو ميگم وقتي كنار ساحل دريا بازي مي كردم از مامان پرسيدم ماماني چرا دريا هيچ وقت به ساحل نميرسه
مامان يه لبخند زد بعد به دريا خيره شد. همش غصه مي خوردم چرا موجها هنوز به ساحل نرسيده مجبورن برگردن- بعد يه گوشه اي روي شنها نشستم و با خودم فكر كردم- اونوقت تازه فهميدم كه موجهاي دريا واسه چيه!
موجهايي كه اين راه دور رو طي مي كنن تا براي يك لحظه به ساحل برسن اونوقت دلم براي موجها خيلي سوخت كه براي اين ديدار كوتاه باید از جاي خيلي دور ، اونور افق سفر كنن تا به معشوقشون برسن ولي حالا دلم واسه ساحل مي سوزه كه با هر طلوع  اميد تازه اي پيدا مي كنه تا شايد امروز همون روز باشه ولي با غروب خورشيد ميدونه كه بايد بازم تا طلوع بعدي منتظر بمونه
و حالا مطمئنم اگه ساحل نبود موجي هم نبود...

من هم منتظر مي مانم،منتظر طلوع خورشيد ومنتظر رسيدن تو...

 

 

Comment's:


دوستت دارم...
 نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره


بر لبه پنجره احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

 

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی

 

شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی

 

آه باران من سراپای وجودم آتش است

 

پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی...

 

nazanin

نمي دونم امشب چر انقدر دلم گرفته،از اين دنيا، از ادمها،‌از حرفهاشون،گاهي وقتها قلب ادم به يه مو بنده تا بشكنه

و امروز بازم شنيدم صداي شكستنش رو،دلم از كسي گرفته كه خيلي دوستش دارم، نمي دونم شايد من خيلي حساسم،

گاهي وقتها دلم به حال قلبم مي سوزه،‌با خودم ميگم شايد اگه اين قلب واسه كسي ديگه بود، قلبم خوشحال تر و خوشبخت تر بود،

گاهي اوقات ازش عذر خواهي مي كنم كه انقدر به خاطر من بايد خيلي چيز ها رو تحمل بكنه ولي خب دست خودم نيست

بعضي وقتادلم بد جوري ميگيره چيكار كنم بجز قلبم چيزي رو ندارم.

امروز چيزي رو ديدم كه خيلي وقت بود فراموشش كرده بودم، خيلي وقت پيش يه جا كليدي خريده بودم كه قلبيه كه از وسط باز ميشه

نوشته هاي روي يكيشون ابي يكي ديگه صورتي،" نوشته شده تو كليد قلب من هستي" اينو يه روز با عشق خريدم تا يه قسمت قلب رو

پيش خودم و اون يكي رو به كسي بدم كه كه دنياي من باشه، ولي تا حالا پيداش نكردم، يادم نبود يه همچين چيزي رو يه روزي خريدم


يه لحظه اشك توي چشمام جمع شد...اونو توي يه جعبه گذاشتم كه دو تا گل سرخم كنارشه البته ديگه خشك شدن،‌اون موققع ها عطرشون

تموم كشو رو پر ميكرد...گل رز به نظرم واقعا زيباترين و با معنا ترين گل روي زمينه، وقتي نگاش ميكني انگار كه به ادم يه چيزايي رو ميگه

ولي افسوس كه من زبون گلها رو نميدونم...

اره...دلم تنگ شده واست، نميدونم كجايي ، چيكار ميكني ... ولي ازت دلگيرم، خيلي..

-ميدوني چه لحظه هايي خواستم باشي و نبودي؟

خيلي وقتها شونه هايي رو مي خواستم واسه تكيه گاه، واسه اينكه ارومم كنه، ولي تو نبودي،

خيلي وقتها دستهايي رو مي خواستم تا گرميشون تسكين قلبي باشه كه اغوش تو مرحمي واسه

زخمهاش باشه و تنها جايي كه ميتونه اروم بگيره و فراموش كنه كه اصلا ناراحتيش براي چي بوده ...

ولي تو نبودي. اره.. ازت ناراحتم، من خيلي منتظرت موندم، دنبالت گشتم ولي مثل اينكه تو منو دوست نداري وگرنه تا حالا پيدام كرده بودي.

امشب توي اسمون يه ستاره پرنور هست ولي من ارزويي نكردم نميونم،‌شايد به خاطر اينكه هميشه به اميد اين به اسمون نگاه ميكردم كه شايد

اون لحظه نگاه توام به سوي اسمون باشه،ولي امشب ...

ديگه نميخوام، باهاتم قهرم.

خدايا عشق چه واژه غريبيه، از بچگي در برابر سوال:چه كلمه اي رو بيشتر از همه دوست داري؟

بدون ترديد ميگفتم عشق،شايد اين كلمه فقط از 3 حرف درست شده ولي اندازه اسمون قشنگ و معني داره. بايد بگم در برابر اين كلمه كم ميارم

چقدر اين واژه مقدس و قشنگه، به نظرم قلب ميزنه فقط به بهانه همين واژه وگرنه تحمل اين دنيا براش غير ممكن ميشد.

عشق من :
شايد هرگز تو را نيابم ولي از خدا ميخوام كه خوشبخت باشي و سلامت.

شنيدن صداي تپش قلب تو براي ارام ماندن قلبم كافيست

خوشبختي تو براي چشمان منتظرم بسنده ميكند

برايت ارزو ميكنم كه كشتي زندگيت هميشه لنگرانداز جزيره هاي خوشبختي باشد


 

Comment's:


مرا بیاب
 

بگذار تا بگویم که من دلم برای دیدار تو تنگ است
تو را کجا بیابم؟؟
Thoughts become things!
she said...
ببین مرا...
و فکر کن به تمام حرفهایم...
به تمام جملات من...
بی اینکه بی مهابا اعتراف می کنم
که دیگر تو را نخواهم دید...
تو که ناخواسته با من از راز گفتی...
رازی که مرا رساند به امکان پرنده شدن...
رازی که مرا شبی ربروی کسی نشاند که مدتها
بود حضورش برایم عادت شده بود...
من از این دنیا دلگیرم...
و از تو که دیر کردی...
وتو راست می گویی دیر کردی...
دیر کردی و حال چاره چیست؟
من چاره ای ندارم که تنها به عکس تو خیره بمانم...
بشنو!من دلم تنگ است...برای تمام آن سلامها...
برای افتادن از پله ها...برای خنده ها...
برای دزدین نگاهها...باور کن مرا!
صدای مرا بشنو که می گویم دلم تنگ است...
و ببین مرا که می ترسم تو را ببینم که:
آشفته از مه دور بهتر...!
دیده می شوی...
و من تمامیت دوس داشتنت را در سینه ام فاش می کنم
و خواهم رسید به باران نجات بخشم...
nazanin

Comment's:


بوسه تقدیر

این داستان رو تقدیم میکنم به دوست خوبم علی:


چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید  .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام

nazanin

Comment's:


روز به یاد موندنی..
امروز عجب روزي بود خدا نصيب نكنه...

ديروز بهاره هماهنگ كرد با بچه ها فردا كه يعني امروز باشه بريم بيرون،

ساعت 5 جلوي يكي از كافي شاپ ها قرار گذاشتيم.

همه راس ساعت اونجا بودن،بعد از كلي احوال پرسي و ماچ و موچ

رفتيم توي كافي شاپ.من نمي دونم اونجا كافي شاپ بود يا مجمع نشست

بين المللي ارازل محترم...؟

ديگه نمي تونستيم كه بريم بيرون،به قول بچه ها ضايع بود.
يه ميز رو انتخاب كرديم و نشستيم،مثل اينكه بچه ها با برنامه ريزي قبلي

اومده بودن،به بهانه اينكه من چند روز پيش تولدم بوده،حساب كردن پول رو

انداختن گردن من، ادم يه اينطور دوستايي داشته باشه دشمن ميخواد چيكار

خلاصه 5 تا پيتزا ابتدا سفارش دادن،حالا نوبت بستني ها بود، مي خواستيم

بستني بخوريم خير سرمون، كه گوشي بهاره زنگ زد، به خاطر صحبتهاي خصوصي

مي خواست بره بيرون،ولي چشمتون روز بد نبينه،مثل اينكه تازه كف اونجا رو شسته بودن

بهاره همچين مي خواست بلند بشه ليز خورد گورومپ خورد زمين،جنابان ارازل و اوباشم

كه منتظر يه همچين چيزي بودن انگار فيلم كمدي بود، چنان ريسه مي رفتن كه نپرسيد..

منم ديدم بهاره ديگه رنگ به رو نداره پا شدم و با صداي بلند گفتم رو اب بخنديد ، يه دفعه

سكوت كامل شد هما با صداي اروم گفت:بابا جبروت..واي نزديك بود پكه خنده رو بزنم ولي خب حرف از كم نياوردن

بود ديگه.اومدم دست بهاره رو بگيرم بلند بشه واي...ديگه بدتر از اين نميشد حواس اين نبودم كه زمين ليزه،منم...

بله...ديگه بچه ها حالا نخند و كي بخند ،من كه ديگه داشتم منفجر ميشدم ولي جلوي اون همه خب خودمو نگه داشتم

ديگه خلاصه بستني رو كه نخورديم هيچ،با كلي ابروي برباد رفته اومديم بيرون، خدا بگم اين بهاره رو چيكار نكنه،

اخه يكي نبود بگه حالا نميشد جلوي ما صحبت ميكردي و قربون صدقه افشين جونت ميرفتي،

فيلممون فردا پس فردا bluetooth نشه كلي شانس اورديم.

 

 

واي امشب ماه توي اسمون چقدر قشنگه. خدا كنه اون ستاره پرنور مال من باشه، از شما چه پنهون يه ارزو ام كردم.

 

Comment's:


ای کاش
به من مي گفت انقدر دوستت دارم كه اگر بگويي بمير مي ميرم،باورم نمي شد...

فقط براي يك امتحان ساده به او گفتم بمير...

سال هاست كه در تنهايي پژمرده ام،كاش امتحانش نمي كردم..

Comment's:


دفترچه خاطرات قلب من
با نام او شروع می كنم كه مرا لایق زیستن دانست
                                                          به نام تك صلیب كلیسای عشق

امروز دقیقا 6 روزه كه از تولدم میگذره، 21 ساله شدم، انگار همین دیروز بود كه تولد 4 سالگیم رو گرفتم، وای كه زمان چقدر زود میگذره.
هرگز خاطرات بچگیم رو فراموش نمیكنم، اون هیاهو و اون شور بچگی میدونم دیگه هرگز تكرار نمیشه، گاهی وقتا دلم برای اون روزها خیلی خیلی تنگ میشه، دورانی كه نه خبری از غم بود نه سختی نه پیچ و خم زندگی.
الان 5 ماهه كه از رفتنش میگذره، تقریبا آخرای دی بود كه با هم آشنا شدیم، خیلی تصادفی، اولین پسری بود كه طعم عشق رو به من چشوند اولین بار كه دیدمش قلبم داشت از جا كنده میشد، دستام یخ كرده بود، قدمهام كند شده بود، وای كه چه لحظه قشنگی بود با هم حرف زدیم، اول از خودمون بعد كلی با هم گفتیم و خندیدیم. وقتی اومدم خونه هنوز دستام سرد بود لحظه ای طرز نگاهش از جلوی چشمام دور نمیشد. علی حسی رو به من داد كه تا اون موقع تجربه نكرده بودم، لبریز از عشق بودم، رابطمون بیشتر شد، تلفن، قرار ملاقات...
چه لحظه های قشنگی بود. هر وقت بارون میومد به هم زنگ میزدیم آخه هردومون عاشق بارون بودیم، عاشق گریه آسمون. یه وقتایی احساس میكردم علی از یه چیزی دلگیره، بهش زنگ میزدم وقتی بهش میگفتم از چیزی ناراحتی، با تعجب میگفت تو از كجا فهمیدی! ولی من علی رو حس میكردم با تموم وجودم ولی اون هیچ وقت نفهمید.
لحظه های خوبی با هم داشتیم، یه روز با هم رفتیم كوه، هردومون عاشق طبیعت بودیم، انقدر روز قشنگ و خنده داری بود كه من هرگز فراموش نمی كنم.
وقتی داشتیم از كوه پایین میومدیم من سر خوردم تالاپ افتادم زمین، داشتم از درد می مردم ولی علی حالا نخند كی بخند، منم از خنده های اون خندم گرفت، انقدر خندیدیم كه اشك توی چشمامون جمع شد، من دیگه دردم یادم رفت.

علی واسم از عشق می گفت منم گوش میكردم، چقدر زود گذشت...
نمیدونم چرا؟ از من كاری رو خواست كه نمی تونستم انجام بدم یعنی اصلا با عقایدم جور نبود به من گفت اگه نمیخوای میتونی بری باورم نمیشد، علی من.. نه..
یادمه اون روز وقتی اومدم راه خونه رو گم كردم، زمان و مكان رو گم كرده بودم. چه روز سختی بود، همه اون لحظه های قشنگ یدفعه خراب شدن، نمیتونستم علی رو ببخشم، تا یه ماه افسردگی گرفتم، مامان میدونست چی شده، یه سیلی ام بابت این موضوع خورده بودم، حقم بود ولی من اون موقع ها نمی فهمیدم من از علی پر بودم، فقط اون بود.
توی این یه ماه فقط گریه بود و اشك، هر وقت بارون میومد به گوشیم خیره میشدم شاید زنگ بزنه ولی.. یادآوری خاطراتمون بیشتر آزارم میداد ولی به هیچ كس نمیتونستم بگم حتی سحر خواهرم كه محرم تموم رازهای منه، همیشه اشكامو جمع میكردم برای وقتی كه كسی نباشه، ناچار بودم جلوی بقیه بخندم و چیزی رو بروز ندم آخه من كلا ادم شاد و خنده رویی هستم، از خوشحال كردن دیگران خوشحال میشم، دوست ندارم كسی شریك غم های من بشه.
فقط بغضم سر سجاده نماز می شكست، فقط به اون می تونستم بگم. اگه اون نبود من هرگز نمی تونستم دوباره بلند شم. وای كه چقدر تنها بودم. دستهایی رو میدیدم كه به دستهایی سپرده شده بود كه گویی هرگز جدا نمیشن، چه كوتاه بود زمان عشق...
ولی خب الان 2 ماهه كه میگذره، به حرمت احساسی كه بینمون بود بخشیدمش. الان خیلی بهترم تصمیم دارم به همه آرزوهایی كه شاید برای داشتنشون هیچ تلاشی نكردم برسم.برای رسیدن به اون روز دیروزها رو به امروز و امروزها رو به فردا سیر میكنم..

Comment's:


Blog Profile

عشق زیباست، و زیبایی حقیقت است.
Music
Last Posts
Archive
Friends Link
Designer
Designer: Ali Rasai
Powered by: Blogfa.com
Copyright © 2009, All rights reserved.